تبليغاتX
سکس
سکس

روایت عشقت

حدیث عشق تو را در ازل سروده خدا

به نام حضرت چشمت غزل سروده خدا

به راویان تو در هر کرانه عیدی داد

برای گفتن تو در ترانه بیتی داد

و بیت بیت تورا دسته کرد با مویت

تمام شعر تبرک شد از بویت

بچرخ ،رقص قلم در میان دست تو است

تمام صفحه ی امشب خراب و مست تو است

ورق زدی به قناری شبی که جاری بود

نوید هر قدمت رستن بهاری بود

سرود و نغمه ی تو قطعه قطعه شد آواز

شبیه قصه ی آوازی الهه ی ناز

خدا سرود تورا راوی تو من بودم

برای خواندن این شعر از تو ممنونم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:18  توسط سکس  | 

سرگذشت...........

یه عمر همه دنیا رو گشتم

به دنبال یه عشق صادقونه

یه عشقی که بسازه دل رو از ما

بشه تنها چراغ توی خونه

یه عمر پی عشق بی حوس دویدم

بدنبال یه عشق بی بهونه

یه عشقی که بشه مرهم زخمام

نشه بد تر نمک رو زخم کهنه

تو شبهایی که جای دست پر مهر

چیزی به جز یه دنیا اشک ندیدم

یکی اومد که دوست داشتن می فهمید

منو از اون من خسته جدا کرد

یکی اومد که با احساس پاکش

تموم زخمامو یهو دوا کرد

تو وقتی که همه تنهام گذاشتن

با لبخندش منو از من جدا کرد

برای عاشقی عشقمو دادم

خیال کردم فقط عشقه می مونه

ولی جای تموم اون همه عشق

واسم موندش فقط . بغض شبونه

برای عاشقی . ما کم نذاشتیم

اینو خودش هم خوب میدونه

با اینکه دلم رو همه شکستن

میخونم باز هنوزم عاشقونه

میخونم با خودم دیگه بریدم

دیگه به آخر جاده رسیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:17  توسط سکس  | 

غمی غمناک..............

شب سردی است و من افسرده.

راه دوری است،و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم تنها از جاده عبور:

دور ماندند ز من ادم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر،سحر نزدیک است.

هر دم این بانگ بر آرم از دل:

وای ،این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که به دریا ریزم؟


مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من، لیک، غمی غمناک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:15  توسط سکس  | 

حدیث پریشانی من

این مثنوی حدیث پریشانی من است

بشنو که سوگنامه ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام

بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد

بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم

با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد

بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است

معیار مهرورزی مان سنگ بودن است

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است

اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است

این عشق نیست

فاجعه قرن آهن است

من بودنی که عاقبتش نیست بودن است

حالا به حرفهای غریبت رسیده ام

فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام

بگذار صادقانه بگویم که خسته ام

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق

اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق

من را به ابتذال نبودن کشانده اند

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند

تا این برادران ریاکار زنده اند

این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند

یعقوب درد میکشد و کور می شود

یوسف همیشه وصله ناجور می شود

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند

منصور را هر آئینه بر دار می زنند

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود

حتی عقاب درخور کرکس نمی شود

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست

حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است

ما می رویم هر که بماند مخیر است

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان

بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش

در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است

ما میرویم مقصدمان نامشخص است

هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم

اینجا که گرگ با سگ گله برادر است

ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است

دیری است رفته اند امیران قافله

ما مانده ایم و قافله پیران قافله

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست

باید شتاب کرد مجال درنگ نیست

بر درب آفتاب پی باج می رویم

ما هم بدون بال به معراج می رویم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 12:9  توسط سکس  | 

 

3xkhune

چهارشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۸

 

داستان سک//سی الهام و پسر همسایه

الهام و پسر همسايه


سلام ... من الهام هستم و 23 سال دارم ميخواستم اولين باري رو كه كون دادم رو واستون تعريف كنم كه برميگرده به موقعي كه من 21 سالم بود ... همسايه ديوار بديوار ما يه دختر 21 ساله و يه پسر 25 ساله داشت كه اسم دختره مريم و اسم پسره خسرو بود ... مريم با من همكلاس بود و من بعضي وقتا ميرفتم خونشون تا با هم درس بخونيم ... خسرو خيلي با من شوخي ميكرد و بعضي وقتا جلوي مريم دستش رو ميزد به سينه من و بعدش يه جوري وانمود ميكرد كه مثلا اتفاقي بوده ... يه روز مريم دفترم رو گرفت كه از رو جزوه هام بنويسه ... چند روز بعد رفتم كه ازش بگيرم ... وقتي زنگ زدم خسرو در رو باز كرد ... چون خونه هاي ما تو يه كوچه خلوت و چسبيده به هم بود من با يه بوليز بلند و يه شلوار ميرفتم خونشون ... وقتي رفتم تو خسرو تو حال و جلوي تلويزيون بود سلام كردم . پرسيدم مريم كجاست ؟ گفت تو اتاقش ... رفتم جلو در اتاقش و در رو باز كردم ولي مريم نبود ... يكم تو اتاق رو نگاه كردم و وقتي خواستم برگردم و برم بيرون و از خسرو بپرسم كه مريم كجاست كه يهو برگشتم و محكم خوردم به خسرو ( پشت سر من وايساده بود ) و يه لحظه رو كسم يه چيزه قلنبه حس كردم ... وقي خودم رو پيدا كردم ... يه نگا به لاي پاي خسرو انداختم ... كيرش شق كرده بود ... گفتم چكار ميكني چرا پشت سرم وايساده بودي ؟ گفت ديدم كسي خونه نيست گفتم با هم يه كمي هال كنيم ... من كاملا منظورش رو فهميدم و گفتم برو كنار ميخوام برم بيرون ... و خسرو خيلي راحت كنار وايساد ... من خيلي جا خوردم ... آخه دلم ميخواست سكس داشته باشم ولي ميترسيدم و فكر ميكردم خسرو الان كلي منت كشي ميكنه كه منو راضي كنه و بعد هم منو بكنه ... ولي اينكار رو نكرد و راه رو واسه بيرون رفتنم باز كرد ... من يكم به خسرو و كيرش نگا كردم و اومدم برم بيرون كه خسرو منو از پشت بغل كرد و كيرش رفت لاي كونم و يه دستش رو گزاشت رو كسم و محكم فشار داد و يه دستشم گزاشت رو سينم و فشار داد ... من يهو بي اختيار دستاش رو بغل كردم و پاهام رو به هم چسبوندم و يه كم كونم رو عقب دادم و چشمام رو بستم و بلند گفتم آخ ... و خسرو هم كيرش رو به كونم ميماليد و با دستي كه سينم رو ميماليد رو سريم رو باز كرد و گردنم رو ميخورد ... حسابي هال ميكردم ... بعد منو يهو ول كرد ... چشمام رو باز كردم و برگشتم طرفش ... باز هم ميخواستم و تو دلم التماسش ميكردم كه منو بماله ولي نمي تونستم حرف بزنم و تو چشاش نگاه ميكردم ... دستم رو گرفت و برد تو اتاق مريم و منو انداخت رو تخت و خوابيذ روم و ازم لب ميگرفت ... لباسم رو زد بالا و سينم رو از تو سوتين در آورد و شرو كرد خوردن ... داشتم از لذت ميمردم ... بعد شلوارم رو تا زير زانوم كشيد پايين ... و كسم رو ماليد ... گفتم من دخترم ... و ديگه چيزي نتونستم بگم و همش ميلرزيدم ... گفت ميدونم و كسم رو تند تر ماليد ... و من هم چشمام رو بستم ... خيلي هال ميداد ... دلم ميخواست كسم رو بخوره ... و يهو زبونش رو لاي كسم حس كردم و همين كه 2 بار بالا پايين كرد من ارضا شدم ... خيلي بيحال شده بودم ...
بعد از 5 دقيقه خسرو كامل لباسش رو در آورد و من واسه اولين بار چيزي روكه دلم ميخواست رو ديدم ... اومد طرف صورتم و دستم رو گرفت و گزاشت رو كيرش ... من هم با كيرش بازي ميكردم و همه جاش رو نگا ميكردم ... سرش رو ... تخماش رو ... همه جاش رو و آروم همه جاش رو لمس ميكردم و باكير خسرو بازي ميكردم ولي خسرو رو يادم رفته بود و حواسم پيش كيرش بود كه يهو گفت ميخوري ؟ من به چشماش نگا كردم و گفتم نه و بعد از يكم جر و بحث كه اون ميگفت بخوذ من ميگفتم نه ... اون منو رو شكمم خوابوند و به كونم كرم ماليد يه عالم كرم ماليد به لاي كونم و سوراخ كونم و بعد پاهام رو از تخت گزاشت پايين ... جوري كه شكمم رو تخت بود و زانوهام رو زمين بود خسرو رفت پشتم و كيرش رو ماليد لاي كونم ... خيلي خوشم اومد ... كيرش رو گزاشت دم سوراخ كونم و آروم فشار داد ... بد جوري دردم اومد دردم اومد حس كردم دارم جر ميخورم ... خواستم از رو تخت بلند شم كه محكم منو به تخت فشار داد و پاش رو گزاشت رو شلوارم كه تا زير زانوم بود و من ديگه نتونستم تكون بخورم و هي قربون صدقه من ميرفت و ميگفت كه الان خوب ميشه و كيرش رو فشار ميداد ... من خيلي دردم اومد و گريم گرفت و گفتم ولم كن ولي اون بازم كار خودش رو ميكرد و فشار ميداد و ميگفت الان خوب ميشه ... تا اخر كرد تو كونم و من هم حسابي گريه ميكردم ... كيرش رو تو كونم نگه داشت و موهام رو ناز ميكرد ... و كمرم رو ميماليد ... كم كم دردم كم شد و بعد از يه چند دقيقه تقريبا دردي نداشتم ... و خسرو هم آروم كيرش رو ميكشيد بيرون و دوباره فشار ميداد ... يكم درد داشت ولي قابل تحمل بود ... كم كم داشت خوشم ميومد از اينكه يه كير كلفت تو كونم بود ... خيلي هال ميداد ... خسرو عقب جلو ميكرد و منم آه و ناله ... خيلي خوشم اومده بود ... خسرو سرعتش رو بيشتر كرد و منم داشتم كسم رو ميماليدم ... يهو تا ته كرد تو و يه آه بلند كشيد و لرزيد و منم ارضا شرم و حس كردم خسرو يه چيزي تو كونم ميريزه ... و بعد كيرش رو كشيد بيرون و كنارم خوابيد ... من ديگه حال نفس كشيدن نداشتم ... يهو چشم به ساعت افتاد ... نيم ساعت بود كه از خونه ومده بودم ... سري لباسام رو درست كردم ... كونم درد داشت ... خسرو لخت رو تخت بود و كيرش شل و ول شده بود ... خيلي بهم هال داده بود ... بوسيدمش و سري اومدم خونمون و خوشبختانه كسي چيزي نپرسيد و منم رفتم تو اتاقم و خوابيدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 19:42  توسط سکس  |