حدیث عشق تو را در ازل سروده خدا
به نام حضرت چشمت غزل سروده خدا
به راویان تو در هر کرانه عیدی داد
برای گفتن تو در ترانه بیتی داد
و بیت بیت تورا دسته کرد با مویت
تمام شعر تبرک شد از بویت
بچرخ ،رقص قلم در میان دست تو است
تمام صفحه ی امشب خراب و مست تو است
ورق زدی به قناری شبی که جاری بود
نوید هر قدمت رستن بهاری بود
سرود و نغمه ی تو قطعه قطعه شد آواز
شبیه قصه ی آوازی الهه ی ناز
خدا سرود تورا راوی تو من بودم
برای خواندن این شعر از تو ممنونم
یه عمر همه دنیا رو گشتم
به دنبال یه عشق صادقونه
یه عشقی که بسازه دل رو از ما
بشه تنها چراغ توی خونه
یه عمر پی عشق بی حوس دویدم
بدنبال یه عشق بی بهونه
یه عشقی که بشه مرهم زخمام
نشه بد تر نمک رو زخم کهنه
تو شبهایی که جای دست پر مهر
چیزی به جز یه دنیا اشک ندیدم
یکی اومد که دوست داشتن می فهمید
منو از اون من خسته جدا کرد
یکی اومد که با احساس پاکش
تموم زخمامو یهو دوا کرد
تو وقتی که همه تنهام گذاشتن
با لبخندش منو از من جدا کرد
برای عاشقی عشقمو دادم
خیال کردم فقط عشقه می مونه
ولی جای تموم اون همه عشق
واسم موندش فقط . بغض شبونه
برای عاشقی . ما کم نذاشتیم
اینو خودش هم خوب میدونه
با اینکه دلم رو همه شکستن
میخونم باز هنوزم عاشقونه
میخونم با خودم دیگه بریدم
دیگه به آخر جاده رسیدم
شب سردی است و من افسرده
.راه دوری است،و پایی خسته
.تیرگی هست و چراغی مرده
.می کنم تنها از جاده عبور
:دور ماندند ز من ادم ها
.سایه ای از سر دیوار گذشت،
غمی افزود مرا بر غم ها
.فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر امد تا با دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
.نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر،سحر نزدیک است
.هر دم این بانگ بر آرم از دل
:وای ،این شب چقدر تاریک است
!خنده ای کو که به دل انگیزم؟
قطره ای کو که به دریا ریزم؟
صخره ای کو که به دریا ریزم؟
مثل این است که شب نمناک است
.دیگران را هم غم هست به دل،
غم من، لیک، غمی غمناک است
این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ویرانی من است
امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام
گفتی غزل بگو،غزلم شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد،خیال مرد
گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم
گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد
وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است
دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است
اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است
این عشق نیست
فاجعه قرن آهن است
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است
حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوب تو را بد شنیده ام
حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام
بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق
من را به ابتذال نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
یعقوب درد میکشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است
ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
ما می رویم،ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله پیران قافله
اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم
3xkhune
چهارشنبه ۳ دسامبر ۲۰۰۸
داستان سک//سی الهام و پسر همسایه
الهام و پسر همسايه